شجاعالدین ابراهیمی
... و در مکتب «هاروت بابلی» به فراگیری «شطح» و «طامات» مشغول است و روح «از دم صبح ازل تا آخر شام ابد»، میراث فطرت را امانتدار گشته است و جان در حسرت ذوب نگشتن در کانون خورشیدی «اسم اعظم» آه آتشبار میکشد و من قرنهاست که در «روضه دارالسلام» عشق به شیشهبازی سرشکم مینگرم و همچنان در انتظارم تا روزی خورشید زاید از نفس و... «درس اهل نظر یک اشارت است».
باید دلق بسطامی خود را کنار چشمه خرابات به آب میِ لعل شسته دهم و چاووش سخن اهل دل گردم که: «اگرچه دوست به چیزی نمیخرد ما را، به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست». راستی کجاست مدرس علم هیئت عشق که در آبگینه شامی آب حیات نذر فتوح سازد و در گنبد افلاک طنینانداز کند که: «خودفروشان را به کوی میفروشان راه نیست» و با کلک خیالانگیز خود هستی را رنگ الفت زند و نقشبند قضا را به تذهیب آن گمارد و کجاست «سلمی» آن بالابلند عشوهگر نقشباز من که باده و گل برایش از بهای خرقه شیخ صنعان خریدهام و کجاست «حافظ» آن بادهباز میکده پیر منحنی، که دوش در وقت سحر در گوشم زمزمه کرد: «متی ما تلق من تهوی دع الدنیا واهملها».
بر ساحل بحر فنای عشق نشستهام و به دریای اخضر فلک و کشتی هلال مینگرم و میدانم از هنگامی که عطارد در برج معدلت قرار گرفته است، پیوسته از کنگره عرش صفیر سروش میآید و از بدیههخوانی ساکنان حرم سرّ ملکوت و عفاف «هفت گنبد افلاک پرصداست و...» میخواهم در تتق غیب این دایره مینایی طلسمات عجایب را در مکتب حقایق به تلقین زهره «چنگی» و مریخ سلحشور، دریابم و دُر یابم تا با نیل به مقامات معنوی، به سرچشمه حکمت ازلی دستیابم تا شاید زیر سقف مقرنس این دیر ششجهتی بتوانم با کارفرمای قدر و قسام صنع از قسمت ازلی بگویم و از سپهر شعبدهباز شکوهها آغاز کنم؛ چرا که میدانم چرخ شعبدهباز کشتی ارباب هنر میشکند و به ساکنان صدر جلال بگویم که کلید گنج سعادت را از اهل راز دریغ ندارند و از نگارنده غیب بپرسم آنان که «خاک را به نظر کیمیا کنند» و کعبه مقصود تماشاگه شان است و از ملک تا ملکوت حجاب از ایشان برداشته شده است، در کدام روز استفتاح با کوکب منیر هدایت ظهور خواهند کرد و در عصری که عقل جاعلالظلمات است، با شعشعه عشق فالقالاصباح خواهند گردید و ... براستی که قرنهاست سلام دهر دونپرور ندارد شهد آسایش و جنگ هفتاد و دو ملت زیر این دایره چرخ کبود هنوز نه بهنجار وجود دارد و هر روز هزار نقد به بازار کائنات آید و صمدطلبان و منمپرستان در حادث زمانه مستحیل و مستغرق شدهاند...
.. گویا نمیدانند که پیوند عمر بسته به موییست و آسمان هنوز بار امانت را نمیتواند بکشد. بازی امشب سر درس عشق دارم و نه مرور شرح کشاف... آی، ای جان جانان جهان، از چشمه عشق وضو ساختهام و اکنون اشکم احرام طواف حرمت میبندد. مرا به نزهتگه ارواح رندان در خرابات مغان رهنمون باش، زیراک دیریست خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه... شممت روح وداد و شمت برق وصال.
دیریست شهر عشق ز عاشق خالیست و حدیث اورنگ و گلچهر در میان نیست و کوکبه دلبری شکسته شده است. راستی «ای نسیم سحر آرامگاه یار کجاست؟» که در شهر پرکرشمه عشق از آن شاهوش ماهرخ زهرهجبین نشانی نیست. کجاست آن آفتاب خوبان که رویش نگارستان چین و لب لعل شکرخایش، آب زندگانی میستاند و بوی غلغله عنبرسای زلفش گمراه عالمم کرد. به یاد آر ای بخت خوابناک آن صمّ بادهفروش را که لعل رمانیاش دُرّ محبت بود و به قند مصری میمانست و رموز عشقنوازی را آن ترک شهرآشوب، شیرین میدانست.
آه، آن تذرو خوشخرام من که در ظلّ ممدود خم زلفش، دلخرابیها میکرد. نصیب حسنش در حد کمال بود و با آن ابروان محرابی که مشاطهگان فلکی برایش آراسته بودند، نیمهشب با قصب زرکش و سفینه غزل در دست، عروسوار، به حجله بخت من قدم مینهاد و ما با نوشیدن شراب خانگی، ترس محتسب خورده، به جانداروی عشق کیمیاگر دست مییافتیم و تا سحر آتش اندر گنه آدم و حوا میافکندیم...
شما چه نظری دارید؟